متن داستان این قسمت

نمونه ای از ویدیو آموزشی که خریداری میکنی

[purchase_link id="1299" text="خرید" style="button" color="blue"]
  • توضیحات پست
  • متن و ترجمه

ماجرای این قسمت از مجموعه Humans of New York:

مردی در آرزوی پدر شدن و مشقت های او

.

با پرداخت هزار تومن چی میخری؟

بسته ای به حجم 57mb شامل:

  • فایل ویدیویی خوانش متن
  • فایل صوتی خوانش متن
  • فایل ویدیوی آموزشی به مدت 25 دقیقه - تحلیل متن با ارائه نکات گرامری، ساختاری و معنایی
  • فایل صوتی بررسی متن (واسه اینکه وقتی داری قدم میزنی با پشت فرمون نشستی گوش کنی)
  • فایل pdf حاوی 17 صفحه متن توضیحات ویدیوی آموزشی 

.

روند خرید:

پس از تکمیل فرایند خرید از لینک بالا بسته آموزشی برای شما ایمیل میشه. در صورتی که ایمیل رو دریافت نکردی یا سوالی داری یا راهنمایی میخوای از طریق واتسپ یا تلگرام  پاسخگوی شما هستیم.

در صورتی که دسترسی به ایمیل نداری امکان خرید و ارسال فایل از طریق تلگرام و واتسپ هم وجود داره.

تیم لینگوانا

 

Transcript of the Story:

I’ve always wanted to be a dad early in life.

من همیشه دلم می خواسته که اوایل زندگیم پدر بشم.

I want to be energetic and active and mobile.

من می خوام پرانرژی و فعال و در حرکت باشم.

I’d like my parents to experience being grandparents.

من دلم می خوام پدر و مادرم، پدربزرگ و مادربزرگ بودن رو تجربه کنن

My dad was thirty-three when I was born

پدرم سی و سه سال داشت وقتی که من متولد شدم

so that’s always been a bit of a benchmark.

بنابراین این همیشه یه جورایی معیار بوده

And unfortunately it just passed by.

و متاسفانه همین تازگی گذشت (منظورش 33 سالگی خودشه که گذشته.)

But it’s not something I have any control over.

اما این چیزی نیست که من روش کنترلی داشته باشم

In every other area of life, I can make progress by putting in work.

در هر عرصه ی دیگه ی از زندگی من میتونم با بیشتر کار کردن پیشرفت کنم.

I can practice.

میتونم تمرین کنم.

I can gain new skills.

میتونم مهارت های جدید به دست بیارم.

But the harder I pursue having a family, the further away it seems.

اما هر چی بیشتر دنبال تشکیل خانواده میرم، به نظر دسترسی بهش سخت تر میشه.

It’s difficult to enter a relationship with children in mind.

سخته وارد یک رابطه شدن وقتی (همش) تو سرت به بچه فکر میکنی.

It complicates things.

این شرایط رو پیچیده میکنه

You ask heavy questions a little earlier than you should.

تو سوالای سنگین رو زودتر از چیزی که باید می پرسی.

So I just do my best to put it out of my mind.

پس من تمام تلاشم رو میکنم که از ذهنم خارجش کنم ]بهش فکر نکنم[

I’m in town for an engagement party right now

من الان واسه جشن نامزدی اینجام (توی شهرم)

and last night I crashed with an old college friend.

و دیشب رو سر یه هم دانشگاهی قدیمی هوار شدم.

This morning I helped feed his baby son.

امروز صبح کمک کردن به پسر بچه ش غذا بده.

I was pretty good at it.

حسابی کارم رو بلد بودم.

He’s a picky eater, so I had to pretend to take bites myself.

اون هر غذایی رو نمیخوره، پس باید وانمود میکردم که خودمم لقمه میزدم.

I had to make funny faces.

باید اداهای خنده دار در میآوردم.

 I had to ‘boop’ him on the nose with the spoon.

باید آروم با قاشق میزدم روی دماغش

But I got him to eat his breakfast.

اما تونستم کاری کنم صبحونه ش رو بخوره.

And I guess it was the novelty of feeding someone,

و فکر کنم غذا دادن به کسی تازگی داشت برام

but the whole experience just rekindled the notion of: ‘I want this for myself.’

اما این تجربه به کل باعث شد این فکر که "منم این رو واسه خودم میخوام" باز جرقه بخوره.

.

ترجمه از سجاد حسینی

Share on facebook
Facebook
Share on whatsapp
WhatsApp
Share on telegram
Telegram
0 0 vote
Article Rating
مشترک شدن
به من اطلاع بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x