Smiling Again

“The first thing I noticed was a tremor. I’m a computer programmer and I kept accidentally hitting the shift key. Then I started to lose my sense of smell. And finally came the depression. My wife made me see a doctor. She said to me: ‘Either you get on an antidepressant, or I’m going to.’ That's when I learned I had Parkinson's. Over the years my tremors got worse. My voice got quieter. I had to quit working. My dopamine levels fell so low that I lost communication between my brain and face. I couldn't express any emotion. My daughter grew up without seeing me smile. I probably seemed distant. A lot of times I felt like I couldn't fit in with the rest of the family. Then a few months ago I had an experimental surgery. They inserted a wire in my head that stimulates the brain with electricity. Now all my emotions are coming back. I’m more talkative. I have more energy. I’ve cried more in the last few months than I have in the past thirty years. And for the first time in her entire life, my daughter can finally see me smile.”

در این قسمت پدری از مبتلا شدنش به بیماری پارکینسون میگه
و اینکه دخترش برای سی سال از دیدن لبخند پدرش محروم بوده

“The first thing I noticed was a tremor.

اولین چیزی که متوجهش شدم یه رعشه بود.

I’m a computer programmer and I kept accidentally hitting the shift key.

من یه برنامه نویس کامپیوتر هستم و مدام دستم می‌خورد به کلید شیفت (کیبورد).

Then I started to lose my sense of smell.

بعدش شروع کردم به از دست دادن حس بویایی.

And finally came the depression.

و در نهایت افسردگی از راه رسید.

My wife made me see a doctor.

زنم مجبورم کرد برم پیش دکتر.

She said to me: ‘Either you get on an antidepressant, or I’m going to.’

اون بهم گفت  "یا تو شروع میکنی به خوردن (قرص) ضد افسردگی یا من این کار رو میکنم."

That's when I learned I had Parkinson's.

اون موقع بود ک فهمیدم (بیماری) پارکینسون دارم.

Over the years my tremors got worse.

در طول سال‌ها رعشه هام بدتر شد.

My voice got quieter.

صدام آروم تر شد.

I had to quit working.

مجبور شدم دست از کارم بکشم.

My dopamine levels fell so low that I lost communication between my brain and face.

سطح دوپامینم تا حدی اومد پایین که ارتباط بین مغذ و صورتم رو از دست دادم.

I couldn't express any emotion.

نمیتونستم هیچ احساسی رو ابراز کنم.

My daughter grew up without seeing me smile.

دخترم بدون این که لبخند زدن من رو ببینه بزرگ شد.

I probably seemed distant.

احتمالا سرد به نظر می‌رسیدم.

A lot of times I felt like I couldn't fit in with the rest of the family.

خیلی وقتا حس میکردم نمی تونم با باقی خانواده جور بشم (کنار بیام)

Then a few months ago I had an experimental surgery.

بعد، چند ماه پیش یه جراحی آزمایشی داشتم. (انجام دادم)

 They inserted a wire in my head that stimulates the brain with electricity.

یه سیم توی سرم قرار دادن که مغز رو با الکتریسیته تحریک میکنه.

Now all my emotions are coming back.

حالا همه ی احساساتم (حس هام) دارن برمیگردن

 I’m more talkative.

بیشتر حرّافی میکنم

 I have more energy.

انرژی بیشتری دارم

 I’ve cried more in the last few months than I have in the past thirty years.

اونقدری که تو این چند ماه گریه کردم تو سی سال گذشته گریه نکردم.

 And for the first time in her entire life, my daughter can finally see me smile.”

و برای اولین بار در طول زندگیش دخترم میتونه بالاخره لبخند زدن من رو ببینه.

داستان های مردم نیویورک که روایت پستی و بلندی های زندگی از زبان مردم کوچه و بازار است محتوایی ایده آل برای آشنایی با لغات و اصطلاحات روزمره انگلیسی است .


❗️ بعد از یکی دوبار تماشای ویدیو،
متن و ترجمه رو با دقت مطالعه کن
و بعد دوباره ویدیو رو ببین. سوالی داشتی حتما بپرس


یادگیری زبان انگلیسی با داستان های مردم نیویورک


منبع:

پیج اینستاگرام و وبسایت Humans of New York

 

⇓ به این پست ها هم یه نگاهی بنداز ⇓
0 0 vote
Article Rating
مشترک شدن
به من اطلاع بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
0
نظرت چی بود؟ :)x
()
x