I can do This

Humans of New York Stories

“My high school wasn’t very challenging. I never had to struggle. I was 15th in the class. Section leader in my marching band. Top of this. Top of that. Where I grew up, not too many people go to college out of state. So when I got accepted into West Point, I assumed that I’d continue to succeed. But I finished my first semester with a 2.5 GPA. Not only was I barely surviving, but I felt like I was trying as hard as I could. I started thinking: ‘Am I dumb? Can I even do this?’ My second semester I had a physics teacher named Major Bowen. He was honest with me about my faults. He told me that I needed to get more sleep. And that I had poor time management skills. But he also told me some nice stuff. He said that I was a good student to have in class. And that I was definitely smart enough To succeed. It’s nice to hear that stuff when you’re surrounded by so many naturally talented people. Major Bowen showed me ways to become more efficient. I started using calendars. I started studying in groups. I began tutoring people in calculus, because teaching is the best way to really learn a subject. Six weeks into the second semester I got my first test back, and it was an ‘A.’ It was a ’90,’ but it was an ‘A.’ It was like: ‘Oh, wow. I can do this.’”

اعتماد به نفس را باید پرورش داد و بی گمان، تا همچون بذری در خاک و آب و هوای مناسب کاشته نشود رشد نخواهد کرد...

 

“دبیرستان واسه من چندان چالش برانگیز نبود. هرگز مجبور به تقلا و تکاپو نشدم. توی کلاس (نفر) پانزدهم بودم. توی گروه رژه سر دسته بودم. سرآمدِ این. بهترین در اون. جایی که من بزرگ شدم، افراد زیادی واسه ادامه تحصیل به خارج از ایالت نمی رن. پس وقتی توی (دانشکده) وِست پوینت پذیرفته شدم، فرضم این بود که موفقیتم ادامه پیدا میکنه. اما ترم اولم رو با معدل 2.5 به پایان رسوندم. نه تنها به سختی داشتم دَوام میاوردم، بلکه حس می کردم که دارم نهایت تلاشم رو می کنم. این فکر به سرم زد که : "آیا من خنگم؟ اصلا از پس این (کار) بر میام؟" ترم دومم یه معلم فیزیک داشتم به اسم مِیجِر (سرگرد) بُوِن . اون درباره ی کمبودهام (نقص هام) با من صادق بود. بهم گفت که به خواب بیشتری نیاز دارم. و اینکه مهارت ضعیفی در مدیریت زمان دارم. اما اون چیزهای خوبی هم بهم گفت. گفت که من دانش آموز خوبی توی کلاسش بودم (از داشتن من خوشحال بود). و اینکه من قطعا هوش کافی برای موفقیت رو داشتم. شنیدن همچین چیزهایی خوبه وقتی که این همه آدم با استعداد دور و برت هستن. مِیجر (سرگرد) بُوِن راه های موثر بودن رو بهم نشون داد. شروع کردم به استفاده از تقویم. شروع کردم به مطالعه گروهی. شروع کردم به گذاشتن کلاس خصوصی ریاضی واسه بقیه، چونکه تدریس بهترین راه واسه اینه که یه موضوع رو واقعا یاد بگیری. شش هفته که از ترم دوم گذشت نتیجه اولین امتحانم رو گرفتم، که یه "A" بود. (نمرم) 90 شده بود اما یه "A" محسوب می شد. با خودم گفتم: "وای، من میتونم از پسش بر بیام."

داستان های مردم نیویورک که روایت پستی و بلندی های زندگی از زبان مردم کوچه و بازار است محتوایی ایده آل برای آشنایی با لغات و اصطلاحات روزمره انگلیسی است .


❗️ بعد از یکی دوبار تماشای ویدیو،
متن و ترجمه رو با دقت مطالعه کن
و بعد دوباره ویدیو رو ببین. سوالی داشتی حتما بپرس


یادگیری زبان انگلیسی با داستان های مردم نیویورک


منبع:

پیج اینستاگرام و وبسایت Humans of New York

 

0 0 votes
رأی دهی به مقاله
مشترک شدن
به من اطلاع بده
guest
1 دیدگاه
قدیمی ترین
جدیدترین بیشترین رای
Inline Feedbacks
View all comments
مهسا

خیلی عالی بووود

1
0
نظرت چی بود؟ :)x
()
x