Share on facebook
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on email
  • توضیحات پست
  • متن و ترجمه

I'm a Keeper

Humans of New York Stories

 

این قسمت:

وقتی زندگی تو رو اونقدر زمخت و قوی بار میاره که مدام دنبال کسی میگردی بهت تکیه بده...


درباره ی این محتوا:

داستان های مردم نیویورک که روایت پستی و بلندی های زندگی از زبان مردم کوچه و بازار است محتوایی ایده آل برای آشنایی با لغات و اصطلاحات روزمره انگلیسی است .


❗️ بعد از یکی دوبار تماشای ویدیو،
متن و ترجمه رو با دقت مطالعه کن
و بعد دوباره ویدیو رو ببین. سوالی داشتی حتما بپرس


یادگیری زبان انگلیسی با داستان های مردم نیویورک


منبع:

پیج اینستاگرام و وبسایت Humans of New York

 

I'm a Keeper

Humans of New York Stories

“All my early memories are of my mom being an alcoholic.

تمام اونچه به یاد دارم از الکلی بودنه مادرمه

We lived in a pretty ghetto area.

تو یه منطقه حسابی درب و داغون زندگی میکردیم

There was never food in the house.

هیچوقت غذایی تو خونه پیدا نمیشد

We stole electricity from the neighbors.

برق رو از همسایه ها می دزدیدیم.

Things were so bad

اوضاع انقدر بد بود

that my dad got custody of us

که پدرم سرپرستی ما رو گرفت

when I was five,

وقتی پنج سالم بود

 but it wasn’t much better with him.

اما با اون هم اوضاع زیاد بهتر نبود.

He always chose his girlfriends over us.

اون همیشه دوست دختراش رو به ما ترجیح میداد.

We moved around a lot.

زیاد جا به جا میشدیم

During this time my mom would send me drunk texts.

در طول این مدت مادرم در حال مستی بهم پیام میداد.

She’d call me a horrible daughter

اون منو یه دختر خیلی بد خطاب میکرد

and accuse me of forsaking her.

و منو متهم به رها کردنش میکرد.

My whole childhood was unstable.

تمام بچگیم به بی ثباتی گذشت.

And I always craved stability.

و من همیشه از ته دل خواهان ثبات بودم.

The more I saw the relationships that my parents had with other people,

هر چی بیشتر روابط والدینم رو با دیگران میدیدم

the more I wanted to be a part of it.

بیشتر می خواستم که بخشی از اون باشم.

I moved back in with my mother last year.

برگشتم پیش مادرم

* عبارت move in with sb یعنی بری تو یه خونه با کسی زندگی کنی

I helped her pay the bills.

کمکش کردم قبضاش رو پرداخت کنه.

I made sure she had food on the table.

مطمئن شدم که غذایی برای خوردن داشته باشه.

I woke her up in the morning to go for job interviews.

صبح ها بیدارش کردم تا بره برای مصاحبه های کاری.

It was awful.

وضع بدی بود.

She was drunk all the time.

( مادرم) همیشه ی خدا مست بود.

But I knew that she needed me,

اما میدونستم که اون بهم نیاز داره،

and that gave me some sort of purpose.

و این یه جور هدف بهم میداد.

I don’t really know what I’m doing with my life.

من واقعا نمیدونم دارم با زندگیم چیکار میکنم.

Or who I am.

یا کی هستم.

Or what I want to be.

یا میخوام چیکاره بشم.

But if someone is dependent on me,

اما اگه کسی به من مُتکیه،

then at least it’s a reason to stick around.

لااقل اون میشه یه دلیل واسه موندن.

All my relationships have been like that.

همه ی رابطه های من اینجوری بودن.

I’m drawn to people who are insecure.

من جذبِ آدمایِ بدون احساس امنیت میشم

Who need to be wanted.

که نیاز به خواسته شدن دارن.

And then I do things to make them feel alone

و بعد کارایی میکنم که باعث بشه احساس تنهایی بکنن،

so they rely on me even more.

تا حتی بیشتر به من متکی بشن.

And if they ever try to pull away,

و اگه زمانی سعی کنن عقب بکشن،

I use my feelings to make them feel guilty.

با عواطفم کاری میکنم که احساس گناه بکنن.

It’s pretty toxic behavior.

رفتار خیلی زننده ایه.

But I learned from the best.”

اما اونو از بهترین (تو این زمینه (اشاره به والدینش)) یاد گرفتم.

.

متن برگرفته از پیج اینستاگرام و وبسایت

 Humans of New York Stories

تهیه ویدیو، متن و ترجمه از
سجاد حسینی مدیر سایت لینگوانا

این پست رو با دوستات به اشتراک بذار

Share on facebook
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on email
0 0 vote
Article Rating
مشترک شدن
به من اطلاع بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x