I'm a Keeper

Humans of New York Stories

“All my early memories are of my mom being an alcoholic. We lived in a pretty ghetto area. There was never food in the house. We stole electricity from the neighbors. Things were so bad that my dad got custody of us when I was five, but it wasn’t much better with him. He always chose his girlfriends over us. We moved around a lot. During this time my mom would send me drunk texts. She’d call me a horrible daughter and accuse me of forsaking her. My whole childhood was unstable. And I always craved stability. The more I saw the relationships that my parents had with other people, the more I wanted to be a part of it. I moved back in with my mother last year. I helped her pay the bills. I made sure she had food on the table. I woke her up in the morning to go for job interviews. It was awful. She was drunk all the time. But I knew that she needed me, and that gave me some sort of purpose. I don’t really know what I’m doing with my life. Or who I am. Or what I want to be. But if someone is dependent on me, then at least it’s a reason to stick around. All my relationships have been like that. I’m drawn to people who are insecure. Who need to be wanted. And then I do things to make them feel alone so they rely on me even more. And if they ever try to pull away, I use my feelings to make them feel guilty. It’s pretty toxic behavior. But I learned from the best.”

وقتی زندگی تو رو اونقدر زمخت و قوی بار میاره که مدام دنبال کسی میگردی بهت تکیه بده...

 

تمام اونچه به یاد دارم از الکلی بودنه مادرمه. تو یه منطقه حسابی درب و داغون زندگی میکردیم. هیچوقت غذایی تو خونه پیدا نمیشد. برق رو از همسایه ها می دزدیدیم. اوضاع انقدر بد بود که وقتی پنج سالم بود پدرم سرپرستی ما رو گرفت. اما با اون هم اوضاع خیلی بهتر نبود. اون همیشه دوست دختراش رو به ما ترجیح میداد. زیاد جا به جا میشدیم. در طول این مدت مادرم (مدام) تو مستی بهم پیام میداد. اون منو یه دختر خیلی بد خطاب میکرد و منو متهم میکرد که رهاش کردم. تمام بچگیم به بی ثباتی گذشت. و من همیشه از ته دل خواهان ثبات بودم. هر چی بیشتر روابط والدینم رو با دیگران میدیدم، بیشتر می خواستم که بخشی از اون باشم. برگشتم پیش مادرم. کمکش کردم قبضاش رو پرداخت کنه. مطمئن شدم که غذایی برای خوردن داشته باشه. صبح ها بیدارش کردم تا بره برای مصاحبه های کاری. وضع بدی بود. ( مادرم) همیشه ی خدا مست بود. اما میدونستم که اون بهم نیاز داره، و این یه جورایی منو مصمم میکرد. من واقعا نمیدونم دارم با زندگیم چیکار میکنم. یا کی هستم. یا میخوام چیکاره بشم. اما اگه کسی به من مُتکیه، لااقل اون میشه یه دلیل واسه موندن. همه ی رابطه های من اینجوری بودن. من جذبِ آدمایی میشم که احساس امنیت نمیکنن. که نیاز به خواسته شدن دارن. و بعد کارایی میکنم که باعث بشه احساس تنهایی بکنن، تا حتی بیشتر به من متکی بشن. و اگه زمانی سعی کنن عقب بکشن، با عواطفم کاری میکنم که احساس گناه بکنن. رفتار خیلی زننده ایه. اما اونو از بهترین (تو این زمینه (اشاره به والدینش)) یاد گرفتم.

داستان های مردم نیویورک که روایت پستی و بلندی های زندگی از زبان مردم کوچه و بازار است محتوایی ایده آل برای آشنایی با لغات و اصطلاحات روزمره انگلیسی است .


❗️ بعد از یکی دوبار تماشای ویدیو،
متن و ترجمه رو با دقت مطالعه کن
و بعد دوباره ویدیو رو ببین. سوالی داشتی حتما بپرس


یادگیری زبان انگلیسی با داستان های مردم نیویورک


منبع:

پیج اینستاگرام و وبسایت Humans of New York

 

این پست رو با دوستات به اشتراک بذار

Share on facebook
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on email
0 0 votes
رأی دهی به مقاله
مشترک شدن
به من اطلاع بده
guest
0 نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
0
نظرت چی بود؟ :)x
()
x