the Body Never Lies

Humans of New York Stories

“I’ve had eleven years to put it into words and it’s still challenging. Here was someone that loved me and wanted to be with me. My family liked him. We shared the same friend group. All the things that went toward building a life together made sense. But I just knew in my gut that we weren’t for forever, and it was going to get more painful and messy as time went on. We hadn’t sent out the wedding invitations yet. But I’d already picked out a dress. And that’s when I started having doubts. Every Friday we’d have the same conversation. The pressure of the week would be behind us, and we’d be staring down the barrel of a weekend-- all that time together. And I’d tell him I wasn’t sure. Then he’d always say: ‘We’ll work this out, we’ll fix this, please stay.’ And I’d back down. It was like an elastic band snapping us back together. I’d tell myself that there’s no such thing as perfect. And he’ll be a great father. And that I would manage to find happiness. I’d logic my way back into it over and over. But at night, when he came to bed, I’d never completely relax. I could never ease into normal. And that’s how I knew. Because my mind can get in the way. But my body very rarely lies.”

"یازده سال زمان داشتم که به زبون بیارمش و هنوز هم سخته گفتنش. یکی بود که دوستم داشت و می خواست که با من باشه. خانوادم ازش خوششون میومد. دوستان یکسانی داشتیم. همه ی چیزهایی که ما رو به سمت ساختن یه زندگی با همدیگه می بردن منطقی به نظر میرسیدن. اما من از درون میدونستم که ما برای همیشه نبودیم و اوضاع به مرور زمان خراب تر و دردناک تر میشد. ما هنوز کارت ها دعوت عروسی رو نفرستاده بودیم. اما من لباسم رو انتخاب کرده بودم. و اون موقع بودم که تردید به سراغم اومد. هر جمعه حرف های همیشگی رو میزدیم. فشار هفته قبل رو پشت سر گذاشته بودیم و چشم تو چشم میشدیم با آخر هفته – و اون همه وقتی که باید با هم میگذروندیم. و من بهش میگفتم که مطمئن نیستم. بعدش اون هربار میگفت: ما حلش میکنیم، ما درستش می کنیم. لطفا بمون." و من کوتاه می اومدم. انگار یه کِش بود که ما رو برمیگردوند پیش هم. به خودم می گفتم که چیزی به اسم کامل وجود نداره. و اون یه پدر عالی میشه. و اینکه من خواهم تونست خوشبختی رو پیدا کنم. هر بار با یه منطقی خودم رو راضی میکردم. اما شب ها وقتی میومد توی تختخواب، هیچوقت کاملا احساس راحتی نمیکردم. هرگز نمیتونستم به آرامشِ عادی بودن برسم. و اینجوری بود که میدونستم. چونکه ذهنم میتونه مانع بشه (منو راضی به موندن کنه)  اما بدنم خیلی به ندرت دروغ میگه."

داستان های مردم نیویورک که روایت پستی و بلندی های زندگی از زبان مردم کوچه و بازار است محتوایی ایده آل برای آشنایی با لغات و اصطلاحات روزمره انگلیسی است .


❗️ بعد از یکی دوبار تماشای ویدیو،
متن و ترجمه رو با دقت مطالعه کن
و بعد دوباره ویدیو رو ببین. سوالی داشتی حتما بپرس


یادگیری زبان انگلیسی با داستان های مردم نیویورک


منبع:

پیج اینستاگرام و وبسایت Humans of New York

 

3 2 votes
رأی دهی به مقاله
مشترک شدن
به من اطلاع بده
guest
0 نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
0
نظرت چی بود؟ :)x
()
x