Share on facebook
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on email
  • توضیحات پست
  • متن و ترجمه

True Love

Humans of New York Stories

 

این قسمت:

وقتی پای عشق در میون باشه، از سدِ همه مشکلات میگذریم، با هم!


درباره ی این محتوا:

داستان های مردم نیویورک که روایت پستی و بلندی های زندگی از زبان مردم کوچه و بازار است محتوایی ایده آل برای آشنایی با لغات و اصطلاحات روزمره انگلیسی است .


❗️ بعد از یکی دوبار تماشای ویدیو،
متن و ترجمه رو با دقت مطالعه کن
و بعد دوباره ویدیو رو ببین. سوالی داشتی حتما بپرس


یادگیری زبان انگلیسی با داستان های مردم نیویورک


منبع:

پیج اینستاگرام و وبسایت Humans of New York

 

True Love

Humans of New York Stories

.

The symptoms didn’t start until I was seventeen.

علائم (بیماری) تا وقتی 17 سالم بشه شروع نشدن.

 I was volunteering at a soup kitchen one day and I got such bad stomach pain that I had to sit down.

یه روز تو یه آشپزخونه (پخت) سوپ کار داوطلبانه می کردم و چنان شکم دردی گرفتم که مجبور شدم بشینم.

That’s when I learned about Crohn’s disease,

اون موقع بود که با بیماری کرون آشنا شدم

which basically means that I have ulcerations in my intestine.

که اساسا به این معناست که من توی روده ام زخم دارم.

It’s pretty brutal.

واقعا دردناکه (ظالمانه ست).

Constant pain.

دردِ مدام.

Sometimes I can’t get out of bed.

وقت هایی هست که نمیتونم از رختخواب بیرون بیام.

Other times I throw up blood.

وقت های دیگه خون بالا میارم.

Once I got so desperate that I tried to heal myself with a thirty-five day water fast.

یه بار انقدر ناامید شدم که سعی کردم با یه روزه ی تر سی و پنج روزه خودم رو درمان کنم.

*فقط آب بخورم

It didn’t work,

نتیجه ای نداد،

and by the end I was down to 95 lbs.

و آخرش شده بودم 95 پوند (حدود 47کیلو)

I’ve gone through a lot of depression because of the pain.

من به خاطر درد خیلی افسردگی کشیدم.

Honestly, if it wasn’t for my wife and kids,

راستش، اگه به خاطر زنم و بچه هام نبود،

I might have ended it by now.

احتمالا تا الان تمومش کرده بودم (زندگیم رو).

It’s heartbreaking for my wife to see me go through it.

قلب زنم میشکنه وقتی منو تو این حال میبینه.

And it’s heartbreaking for me to put her through it.

و واسه منم دردآوره که اونو متحمل این شرایط بکنم.

I feel like I’m holding her back.

حس میکنم دارم مانع پیشرفتش میشم.

She’s so adventurous.

اون خیلی ماجراجوئه.

She loves dancing, and traveling, and going out, and exploring.

اون عاشق رقصیدن و سفر کردن و بیرون رفتن و جستوجو کردنه.

And I can’t do any of that.

و من هیچکدوم از اون کار هارو نمیتونم بکنم.

We took a three-day trip to the mountains in Seattle

یه سفر سه روزه رفتیم به کوه های سیاتل

and I spent the entire time in tears on the couch.

و من تمام وقت رو در حال گریه روی مبل گذروندم.

Same thing happened when we took the kids to Disneyland.

وقتی بچه ها رو بردیم دیزنی لند هم همین اتفاق افتاد.

I just hate being the sick husband.

من فقط ازینکه شوهر مریضه باشم متنفرم.

She has to pick up so much of the slack.

اون (زنم) مجبوره که بیشتر بار مالیِ (زندگی) رو به دوش بکشه.

But we’ve been to marital counseling.

اما ما پیش مشاور ازدواج رفتیم.

And I’ve told her all of this.

و من تمام اینارو بهش گفته ام.

And she swears that she wouldn’t change a thing.

و اون (زنم) قسم میخوره که نمیخواد هیچ چیزی رو تغییر بده.

And that she loves me just how I am.

و اینکه منو همینطور که هستم دوست داره.

And that I’m not a burden.

و اینکه من یه سربار نیستم

I don’t know, man.

نمیدونم، مرد.

We’ve been through so much shit together.

باهمدیگه کم از این زندگی نکشیدیم.

I guess she just really loves me.

فکر کنم اون فقط واقعا عاشقمه.

.

متن برگرفته از پیج اینستاگرام و وبسایت

 Humans of New York Stories

تهیه ویدیو، متن و ترجمه از
سجاد حسینی مدیر سایت لینگوانا

این پست رو با دوستات به اشتراک بذار

Share on facebook
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on email
0 0 vote
Article Rating
مشترک شدن
به من اطلاع بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x