True Love

Humans of New York Stories

“The symptoms didn’t start until I was seventeen. I was volunteering at a soup kitchen one day and I got such bad stomach pain that I had to sit down. That’s when I learned about Crohn’s disease, which basically means that I have ulcerations in my intestine. It’s pretty brutal. Constant pain. Sometimes I can’t get out of bed. Other times I throw up blood. Once I got so desperate that I tried to heal myself with a thirty-five day water fast. It didn’t work, and by the end I was down to 95 lbs. I’ve gone through a lot of depression because of the pain. Honestly, if it wasn’t for my wife and kids, I might have ended it by now. It’s heartbreaking for my wife to see me go through it. And it’s heartbreaking for me to put her through it. I feel like I’m holding her back. She’s so adventurous. She loves dancing, and traveling, and going out, and exploring. And I can’t do any of that. We took a three-day trip to the mountains in Seattle and I spent the entire time in tears on the couch. Same thing happened when we took the kids to Disneyland. I just hate being the sick husband. She has to pick up so much of the slack. But we’ve been to marital counseling. And I’ve told her all of this. And she swears that she wouldn’t change a thing. And that she loves me just how I am. And that I’m not a burden. I don’t know, man. We’ve been through so much shit together. I guess she just really loves me.”

وقتی پای عشق در میون باشه، از سدِ همه مشکلات میگذریم، با هم!

 

"علائم (بیماری) تا قبل از 17 سالگی شروع نشدن. یه روز تو یه آشپزخونه (پخت) سوپ کار داوطلبانه می کردم و چنان شکم دردی گرفتم که مجبور شدم بشینم. اون موقع بود که با بیماری کرون آشنا شدم، که اساسا به این معناست که من توی روده ام زخم دارم. واقعا دردناکه (ظالمانه ست). دردِ مدام. وقت هایی هست که نمیتونم از رختخواب بیرون بیام. وقت های دیگه خون بالا میارم. یه بار انقدر ناامید شدم که سعی کردم با یه روزه ی ترِ سی و پنج روزه خودم رو درمان کنم (فقط آب بخورم). نتیجه ای نداد، و آخرش شده بودم 95 پوند (حدود 47کیلو). من به خاطر درد خیلی افسردگی کشیدم. راستش، اگه به خاطر زنم و بچه هام نبود، احتمالا تا الان تمومش کرده بودم (زندگیم رو). قلب زنم میشکنه وقتی منو تو این حال میبینه. و واسه منم دردآوره که اونو متحمل این شرایط بکنم. حس میکنم دارم مانع پیشرفتش میشم. اون خیلی ماجراجوئه. اون عاشق رقصیدن و سفر کردن و بیرون رفتن و جستوجو کردنه. و من هیچکدوم از اون کار هارو نمیتونم بکنم. یه سفر سه روزه رفتیم به کوه های سیاتل و من تمام وقت رو در حال گریه روی مبل گذروندم. وقتی بچه ها رو بردیم دیزنی لند هم همین اتفاق افتاد. من فقط ازینکه ‘شوهر مریضه’ باشم متنفرم. اون (زنم) مجبوره که بیشتر بار مالیِ (زندگی) رو به دوش بکشه. اما ما پیش مشاور ازدواج رفتیم. و من تمام اینارو بهش گفته ام. و اون (زنم) قسم میخوره که نمیخواد هیچ چیزی رو تغییر بده. و اینکه منو همینطور که هستم دوست داره. و اینکه من یه سربار نیستم. نمیدونم، مرد. ما با همدیگه کم از این زندگی نکشیدیم. فقط فکر کنم اون واقعا عاشقمه."

داستان های مردم نیویورک که روایت پستی و بلندی های زندگی از زبان مردم کوچه و بازار است محتوایی ایده آل برای آشنایی با لغات و اصطلاحات روزمره انگلیسی است .


❗️ بعد از یکی دوبار تماشای ویدیو،
متن و ترجمه رو با دقت مطالعه کن
و بعد دوباره ویدیو رو ببین. سوالی داشتی حتما بپرس


یادگیری زبان انگلیسی با داستان های مردم نیویورک


منبع:

پیج اینستاگرام و وبسایت Humans of New York

 

0 0 vote
Article Rating
مشترک شدن
به من اطلاع بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
0
نظرت چی بود؟ :)x
()
x