Takes One to Know One

“After the divorce I threw myself into work. I’m in residency to be a psychiatrist, and I found that I could forget my problems if I focused on my patients. But I’d come home feeling numb. I wouldn’t sleep well. I lost fifty pounds. I kept convincing myself I was fine because I was still being so productive. But when I started having thoughts of suicide, I knew I’d reached my tipping point. I confided to my program director that I was going through a major depressive episode. She supported me 100% and referred me to the psychiatrist I see today. When I’m ready to get my license, there will be a question on the application that says: ‘Have you ever had a mental illness that impaired your ability to treat patients?’ I’m going to answer ‘no.’ Because being a patient has been a revelatory experience. It’s taught me how difficult it can be to verbalize what you’re feeling. And it’s taught me the power of denial, even for someone who studies the symptoms. When I began the medication it was like a veil had been lifted from my eyes. So much of what I know about depression, I learned by getting through it.”

دانشجوی روانپزشکی باشی اما از زنت جدا میشی و در نتیجه خودت درگیر افسردگی شدید میشی. چیکار میکنی؟

"بعد از طلاق من خودم رو غرق کارم کردم. من در حال کارآموزی واسه روانپزشکی هستم، و به این نتیجه رسیدم که میتونم با تمرکز روی بیمارهام مشکلاتم رو فراموش کنم. اما خونه که میومدم بیحس بودم. درست نمی خوابیدم. (حدود) بیست و پنج کیلو وزن کم کردم. همش خودم رو متقاعد می کردم که حالم خوبه چونکه همچنان تو کارم موثر بودم. اما وقتی که افکار خودکشی اومدن سراغم، فهمیدم که دیگه به آخر خط رسیدم. با مدیر برنامه درمیون گذاشتم که دارم یه دوره افسردگی شدید رو از سر می گذرونم. اون صد درصد ازم حمایت کرد و منو به روانپزشکی که امروز می بینم ارجاع داد. وقتی که زمان دریافت گواهی نامم برسه، توی فرم درخواست سوالی خواهد بود که میگه: تا حالا بیماری روانی داشتی که در تواناییت واسه درمان بیماران اختلال (محدودیت) ایجاد کنه؟ جواب من نه خواهد بود. چون که بیمار بودن یه تجربه ی روشنگرانه بوده. به من یاد داد که بیان احساسات در قالب کلمات چقدر می تونه دشوار باشه. و قدرت انکارِ (بیماری) رو به من یاد داده، حتی واسه کسی که (خودش) علائم بیماری رو مطالعه میکنه. وقتی که مصرف دارو ها رو شروع کردم انگار که حجابی از جلو چشمام برداشته شده بود. بیشترِ اون چیزی که از افسردگی میدونم رو از تجربه کردنش یاد گرفتم."

داستان های مردم نیویورک که روایت پستی و بلندی های زندگی از زبان مردم کوچه و بازار است محتوایی ایده آل برای آشنایی با لغات و اصطلاحات روزمره انگلیسی است .


❗️ بعد از یکی دوبار تماشای ویدیو،
متن و ترجمه رو با دقت مطالعه کن
و بعد دوباره ویدیو رو ببین. سوالی داشتی حتما بپرس


یادگیری زبان انگلیسی با داستان های مردم نیویورک


منبع:

پیج اینستاگرام و وبسایت Humans of New York

 

⇓ به این پست ها هم یه نگاهی بنداز ⇓
0 0 votes
رأی دهی به مقاله
مشترک شدن
به من اطلاع بده
guest
0 نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
0
نظرت چی بود؟ :)x
()
x