Suleika Jaouad

Writer, teacher, activist

زولیخا جوواد نویسنده می‌گوید، «برای من سخت‌ترین قسمت تجریه سرطان بعد از تمام شدن سرطان شروع شد». در نطقی سخت، مفرح و پرمغز، او ما را به چالش می‌کشد تا به ورای تفاوت بین «بیماری» و «سلامت» ‌بیندیشیم و می‌پرسد: «چگونه پس از وقفه در زندگی‌، دوباره شروع می‌کنید؟»

واسه انتخاب زیرنویس، در کادرِ ویدیو، پایین سمت راست کلیک کن

⇓ اگه با گوشی اندرویدی متن های انگلیسی رو میخونی ⇓

حتما از دیکشنری Bluedict استفاده کن

  • متن انگلیسی
  • ترجمه فارسی
 
02:09
 
02:10
 
02:22
 
02:26
 
02:38
 
02:39
 
02:40
 
03:43
 
03:47
 
03:51
 
07:53
 
09:26
 
11:48
 
17:06
Translated by Mansoureh Hadavand
Reviewed by Masoud Motamedifar
 
02:09
 
02:39
 
04:51

هیچوقت روزی که از بیمارستان مرخص شدم را فراموش نخواهم کرد، بلاخره طول درمان تمام شد. آن چهارسال شیمی درمانی به رابطه‌ی طولانی من با دوست پسرم لطمه زده بود، و او تازه خانه‌مان را ترک کرده بود. وقتی وارد آپارتمانم شدم، خیلی سوت و کور بود. خیلی ترسناک. تنها آدمی که در آن لحظه می‌خواستم به او تلفن کنم، کسی که می‌دانستم می‌تواند همه چیز را درک کند، دوستم ملیسا بود. او دوست سرطانی من بود، اما سه هفته پیشتر فوت کرده بود. همانطور که در ورودی آپارتمانم ایستاده بودم، می‌خواستم گریه کنم. اما خسته‌تر از آنی بودم که گریه کنم. آدرنالین از بین رفته بود. حس می‌کردم که آن چوب‌بست درونی که از زمان تشخیص بیماری مرا روی پا نگه داشته بود، به یکباره فرو ریخت. من ۱,۵۰۰ روز گذشته را بطور خستگی‌ناپذیری برای بدست آوردن یک هدف صرف کرده بودم: برای زنده ماندن. حالا که این کار را انجام داده بودم، فهمیدم که هیچ ایده‌ای برای چگونه زندگی کردن ندارم. 

 
09:35

دخترنوجوانی در فلوریدا برایم نوشته بود او نیز مانند من در حال پایان شیمی‌درمانی بود و برایم پیامی فرستاده بود که بیشتر با ایموجی نوشته شده بود. یک استاد بازنشسته تاریخ هنر به نام در اوهایو به نام هوآرد برایم نوشته بود، که بیشتر عمرش را با بیماریهای ناشناخته و ضعیف‌کننده جنگیده بود. این بیماری را از زمانیکه مرد جوانی بوده داشت. از یک زندانی در صف اعدام در تگزاس به نام لیتل جی کیو شنیدم -- که مخفف «گنگستر کویین» است. که او حتی یک روز را هم در عمرش بیمار نشده بود. او هر روز صبح را با هزار بار حرکت شنا شروع می‌کند. اما به آنچه واکنش نشان می‌داد که من در یک ستون روزنامه آن را «زندان» خودم توصیف کرده بودم، و به تجریه‌ی محبوس بودن در یک اتاق تنگ با لامپ فلورسنت. نوشته بود، «می‌دانم که شرایط ما متفاوت است، اما خطر مرگ در سایه هر دوی ما می‌خزد.» در آن اولین هفته‌ها و ماه‌های تنهایی دوران نقاهت، این غریبه‌ها و حرف‌هایشان راه حیاتی من شدند، پیام‌هایی از افرادی با پیشینه‌هایی کاملا متفاوت، با تجربیات کاملا متفاوت، همه یک چیز را به من نشان می‌دادند: انسان می‌تواند گروگان گرفته شود به دست بدترین اتفاقی که برایش افتاده و به آن اجازه دهد تا روزهای باقیمانده‌اش را برباید، و یا راهی به جلو پیدا کند. 

 
11:50

من و سگم اسکار با هم یک سفر ۲۴۰۰۰ کیلومتری به دور آمریکا را آغاز کردیم. در طول مسیر، برخی از همان غریبه‌هایی که برایم نامه نوشته بودند را دیدم. به توصیه‌هایشان نیاز داشتم، و می‌خواستم از آنها تشکر کنم. به اوهایو رفتم و پیش هوارد ماندم، همان استاد بازنشسته. وقتی دچار یک شوک روحی یا فقدان شده‌اید، می‌توانید وسوسه شوید که دروازه احساسات دلتان را ببندید. اما هوارد مرا ترغیب کرد تا خودم را در معرض تردیدها بگذارم، در معرض احتمال وقوع عشقی تازه، شکستی تازه. هوارد هیچگاه درمان نخواهد شد. اما موقعی که جوان بود، پیش‌بینی نمی‌کرد که چند سال زنده خواهد ماند. اما این امر مانع ازدواجش نشد. هوارد الان چندین نوه دارد، و با همسرش به کلاس‌ هفتگی رقص می‌روند. وقتی آنها را دیدم، به تازگی پنجاهمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودند. در نامه‌اش به من نوشته بود، «معنا درحیطه مادیات پیدا نمی‌شود؛ معنا در شام، جز، کوکتل یا گفتگو نیست. معنا همانی است که باقی می‌ماند، وقتی همه چیز از دست رفته.» 

مطالب پیشنهادی

0 0 votes
رأی دهی به مقاله
مشترک شدن
به من اطلاع بده
guest
0 نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
0
نظرت چی بود؟ :)x
()
x